تبليغاتX
ترانه های بارانی
ترانه های بارانی

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست...اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام


حریر نازک تنهایی

ای عابر ره گم کرده
که از شهر کوچک بارانی من میگذری
اگر به شهر آفتابی او رسیدی
به او بگو
آفتابت جاودان باد
اما بدان من تا همیشه
در این شهر بارانی
به انتظارت نشسته ام
وتا نیایی
قطره قطره شعر می ریزم
ذره ذره عشق می بافم
اندک اندک عمر می بازم

****************

مثل کبریت کشیدن در باد
دیدنت دشوار است
من که به معجزه عشق ایمان دارم
می کشم آخرین دانه کبریتم را در باد
هر چه بادا باد......

*************

صدای زنگ در
حریر نازک تنهاییم را لرزاند
در می گشایم
تو نیستی
شب دیگریست
که با بی رحمی تمام
نیامدنت را به رخ دلتنگی هایم میکشد

*************************

صدای من در حجم تو نگنجید
اما حجم تو تمام صدای مرا پر کرد
تمام شعرهایم بوی تو گرفت
واز تو گفتن
سطر سطر عاشقانه هایم شد
حال که نیستی
جای تو در شعرم چه بگذارم؟

ای به قهر از کنار من رفته
مرا به یاد داری؟
هزار قاصدک از پی ات فرستادم
همه را به باد دادی؟

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط باران |

...تو

 تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تمام گنجشکان که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا میکنند
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه ، زیر درختها
درون آب پاک می نگرند
تو نیستی که ببینی
 چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه من
تو نیستی که ببینی
چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شبها
کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را چنانچه دلم خواسته است
ساخته ام
چه نیمه شبها
وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صورت
تو را شناخته ام
به خواب میماند
تنها به خواب میماند
چراغ ،آینه، دیوار
بی تو غمگین اند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست
از تو می گویم
تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی
چگونه دور از تو به روی هر چه در این خانه ست
غبار سربی اندوه گسترده است
تو نیستی که ببینی
دل رمیده من ،بجز تو
همه چیز را رها کرده است
غروبهای غمگین
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...


میشنوی؟
صدای پای شب را
آرام آرام می آید ازپشت پرچین صدا
میشنوی؟
صدای نسیم را
آرام آرام میوزد ازدرز پنجره ها
میشنوی؟
صدای گریه ام را
آرام آرام میچکد اشک بر گونه ها
میشنوی؟
صدای رفتن مرا
آرام آرام از ذهن تووخاطره ها
میشنوی؟

*********************

تو بردی
هوراااااااااااااااااا
.
.
.
.
.
حالا پایت را
از روی خرده های دلم بردار

******************************

شب شعرهايمان يادت هست؟

تو.. درد.. مي سرودي

و من آيه هاي اميد ميخواندم.

.

.

بعد از نبودنت 

دلتنگ ترين شاعر دنيا شده ام

برايم آيه هاي صبر..

 نميخواني؟

پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط باران |

نقاشی

 

اجازه هست کمی دلتنگی بکنم؟
بعدش از غم دل
با تو حکایت بکنم؟
اجازه هست فریاد بزنم؟
از هر چه که بود و گذشت
کمی شکایت بکنم؟
اجازه هست شب که میشه
از پشت این پنجره ها
اسمتو فریاد بکنم؟
.
.
.
.
فراموش کن
تو غباری از خاطره ای
و من
بیهوده میخوام
این غبارو از خاطره پاک بکنم

************

پرسید
به چه می اندیشی؟
گفتم
به آن دقایق پایانی
و
یک عمرخاطره در غبار
آن بوسه پنهانی
و
اشکهای ریخته بر حباب
این دل غمگین
و
آن چشمهای بی خیال
گفت
بگذر
ره بیهوده میروی
عمر بیهوده میبازی
گفتم میدانم اما
توبه کردم هزار بار
توبه شکستم هزار بار

 *************

پیش از آنکه لبت
با من خاموش بماند
نگاهت فاصله گرفت
و صدای من لابه لای باد پیچید
همینت کافیست
که کلام سنگین بر من بیندازی
گاه گناهت را می بخشم
گاه بر دیوار می آویزم
تا عبرتم شود
سرنوشت مرا
به سنگ کشیدی و
پیشانی خویش بر شیشه
چقدر به حاشیه غروب
نزدیک شده ام
من دلواپس خاطره هام
میفهمی؟
دلواپس خاطره هام

*****************

چه سریست میان تو 
و باران که
هرگاه گل یادت در وجودم می شکفد
باران می گیرد
 پس تکلیف من چیست ؟
که تمام لحظه هایم بارانیست . . .

  

میخواهم آرزویم را نقاشی کنم
تورا بالای صفحه میکشم
تا از آن بالا
تمام آرزوی مرا ببینی
.
.
.

آینه ای پایین نقاشی ام میگذارم 

**************************

رفتی...
برو اما بدان
صدای نی لبک عاشق تنها
در نبض تمام لحظه هایم
باقیست...
وسرود نبودن تو
در گوش تمام کوچه های شب
تا همیشه سرودی تکراریست
.
.
.
برو
 

*********************

بهترين شعر مرا
قاب كن و پشت نگاهت بگذار
تا كه تنهائيت از ديدن من
جا بخورد
و بداند كه
دل من با توست
و همين نزديكيست...

***************************

دلم گرفته
به وسعت فاصله ها
کاش باران می بارید
روی تنهایی منو
این ثانیه ها

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط باران |

...خاموشم


گفتم مروای بود من،ای تار من ای پود من                 آتش مشو،دودم مکن،اینگونه نابودم مکن
عشق تو شد دمساز من،پایان من،آغاز من                بندی شدم بازم مکن،دیوانه از نازم مکن
غافل مشو از یاد من،بشنو دمی فریاد من                اینگونه ناشادم مکن،پر بسته آزادم مکن
آخر تو هستی جان من،پیمان من،ایمان من               دیگر پریشانم مکن،با قهرت ویرانم مکن
ای عشق آتش زای من،سرمایهِ سودای من             از عالمی پروا مکن،عاشق شدی حاشا مکن
 زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن         زنده ام با سوزوساز خویش،خاموشم مکن
می تراود تا شراب بوسه از جام لبت                  از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مکن
دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار           این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مکن
چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مکش        همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مکن
این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز               هرچه میخواهی بکن اما فراموشم مکن  

**************************

خاموشم
تنهاوخسته
از خاطرها فراموشم
غبار کدام خاطره پاچید
برقاب خوشرنگ فرداهای من
طنین کدام آواز دامن گسترد بر صدای ساز من
نفرین کدام ساحر
چیره گشت بر رویای شیرین من
تاوان کدام گناه چهره گشود
برشبهای آرام من
آنکه به ویرانی من کمر بست
تو بودی
آنکه مرا به وادی جنون کشاند
تو بودی
من توراصدا کردم
من تو را به نام خواندم
ای همه شعر
ای همه ترانه
حال که خاموشم
مرا به نام بخوان
حال که فراموشم
مرو با من بمان
.
            .            

       

چشمان تر آیینه را می بوسم
که برایم میگرید
شاید او هم تنهاست

سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط باران |

...هوای رفتن


از من ای هستی من دور مشو                    می من،مستی من،دور مشو 
رشته ی عمر منی،جان منی                    عشق من،دین من،ایمان منی
تارو پود دل بیمار تویی                            خواب و بیداری وپندار تویی 
نقش بستی به وجودم با خون                     کی روی از دل رسوا بیرون
دل بریدم ز همه خلق جهان                          به تو پیوستم ای مایه جان
دل تو از چه حقیقت بین نیست                    به خدا رسم محبت این نیست
گر چه همچون خم می در جوشم                  خون دل میخورم و خاموشم
تو منی،من توام ای مایه ی ناز                   ما ومن نیست به درگاه نیاز
نور خورشیدی و من اشک شبم                    تا بتابی به تنم، جان به لبم
نیستی،لیک به همراه منی                          قطره ی اشک منی،آه منی
رشته ی مهر تو شد امیدم                           گر جدا از تو شوم میمیرم

**************************************

تا وقتی اینجا بمونی

بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی

مرگ گلای مریمه

 

 باد که می آید عریان که باشم
آرام می شود تاول سینه ام در فاصله ی میان نگاهت تا پیکرم

*************************************************

عکست را در حریم نفسم آویخته ام
عکست را لا به لای کوچه های قلبم
بر روی تنه آن درخت تنها
آویخته ام
در من نفس می کشی
سایه ات
ای بلند ترین رویای عشق
روی زندگیم
طنین انداز بودن است
همیشه هستی
در کتاب عاشقانه ام
حرفهای شاعرانه ام
شبهای پر ترانه ام
اشک های بی بهانه ام
نفس می کشی
و این نشانه ی بودن من است

******************************

چیست درآسمان تنهاییم
جزچندستاره خسته
چیست در دریای سکوتم
جز چند صدف شکسته
مرغ مهاجرم من
مشتاق پرواز اما
پرم شکسته
پراز آرزوهای بی پایانم
کشتی آرزوهایم اما
به گل نشسته
 

غبار گرفته فضای پنجره را
باران کو؟!
صدای هیچ می آید از این اطراف
كاش ببارد هواي دلم
اي كاش!
 

دوشنبه سی ام دی 1387 توسط باران |

دل نوشته ها


آنچه می فرساید ما را دلبستگی ست
حاصل دلبستگی ها خستگی ست
قلب من شکسته وترمیمش نیست
تو نبودی می گفتی این شرط دلدادگی ست؟
حال روح من دردمند است وفرسوده
این نتیجه ی آنهمه دلدادگی ست
شهر دلم خاموش وتاریک است اما
هنوز سو چراغی هست
میدانم دیوانگیست
سو چراغ عشق تو خاموش نمی شود هرگز
چون آتشکده ایست در دلم
 میدانی از دل سوختگی ست
شعرم به پایان رسید اما حرفی ماند به دل
هرچه گفتم یا نوشتم همه از دل شکستگی ست

 

بار دیگر دلا خطا نکنی                                  با جفا پیشگان وفا نکنی
عهد کردی که خون شوی اما                           با دل بی صفا،صفا نکنی
من خوشم با جنون ورسوایی                      گر تو زین عالمم جدا نکنی
درد عشقست ومرگ درمانش                            هوس درد بی دوا نکنی
رفتم از کوی آشناییها                                     تا به نیرنگم آشنا نکنی
خاک میخانه ها شو ای غافل                          تا که بر عالم اعتنا نکنی
تا سحر میتوان دمی آسود                           گر تو ای دل خدا خدا نکنی
ای که در سینه ام قرارت نیست                 مشت خود را دوباره وا نکنی

**********************

توبه من نزدیکی
تو همین اطراف
کنار زندگی
قدم میزنی
تو به من نزدیکی
صدای قدمهای تو را می شنوم
که هر روز
تا کنار برکه ی خاطرات من
میآیی و بر میگردی



من تو را با طپش قلبم احساس میکنم
هر روز تا پیش تو پرواز میکنم
این حرفها حرفهای تازه ای نیست
که دارم برات دوباره تکرار میکنم
خسته ام از این سکوت طولانی
می دونم یک روز عشقتو فریاد میکنم
توی هفت تا آسمون اگه یک روزرها بشم
میون دشت ستاره,تو رو پیدا میکنم
دیگه چیزی ندارم بخوام بهت هدیه بدم
بجز یک قلب عاشق که به تو اهدا میکنم
توی فکر من خونه ای ساختی از جنس خیال
با همین خیال,امروزمو فردا می کنم

                                                                                                                  

دوشنبه نهم دی 1387 توسط باران |

باغ خاطرات


گاه باید دیده فرو بست
باید خطر کرد
باید از حصار ترس و عادت گریخت
گاه باید رها شد
باید گسست بند های کهنه ی وابستگی را
باید خطر کرد
به همین خاطر مینویسم
هر آنچه که تا به حال در خفا نوشته ام

دلم ساده ست وصبور
بیقرار با واژه هایی ازجنس شعر
کاغذها,سالهاست ردپای شعرم رابه جان دارند
دلم ساکت است وآرام
مثل برکه ای تنها
کوزه ای داردلبریز از عطش
افتاده حال است ونرم
مثل خنکای نسیم صبحگاهی
آنطور که پرندگان در شاخسار دستهایش خانه دارند
کاری جز صبرو نیایش نمیداند
دلم کم سخن میگوید
شریک غصه نمیخواهد
محرم اسرار نمیخواهد
فقط گمشده ای دارد
که روزی پشت فضای مه آلود آرزوها گم شد
شاید گناه من بود
کاش مهربانتر بودم
.
.
.
دلم تنگ میشود برای کودکی ها،دلم تنگ میشود برای دلهره ها
برای همان قهروآشتی ها،برای همه کسانی که مثل رهگذری از رویاهاشان  بی تفاوت گذشتم
برای روزی که از روی دیوار خانه همسایه فرار کردم
برای زندگی بر روی همان تخت های دو طبقه ،کار اجباری ،اقامت اجباری و.....
برای شیطنت های پر ازدلهره ی دوران دانشجویی وآن خانه در تهرانپارس
دلم تنگ میشود برای اولین شرم حضور

وبرای خیلی روزهای دیگر

 تا بعد... 

جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط باران |

قاصدک

 

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم

 برای آنکه باید باشد و نیست

*************

 شبی در گوشه ای تنها
شبی مهتابی وروشن که از غمها تهی بودم
تو را با تیشه ی اندیشه و شعرم تراشیدم
بتی عشق آفرین گشتی
تنت را در میان چشمه مهتابها شستم
گرفتی روشنی ،تابنده گشتی، دلنشین گشتی
تو را با دست خود در معبد هستی خدا کردم
به معبد ها خدایی کن
خدایی کن که یکتایی
نشاندم در نگین دیدگانت برق صد الماس
به معبد ها ترا هرگز نباشد، نیست همتایی
دریغا روزگاری از غرور و خود ستاییها
دلت لبریز خواهد شد
و در پایت نخواهی دید کسی را که با سختی
تو را با تیشه اندیشه و شعرش تراشیده
تو را با دست خود در معبد هستی خدا کرده
فروغ زندگی را در دو چشم روشنت دیده
تو را کرده ستایشها
نمی دانی اگر روزی ز خود خواهی به تنگ آید
دل یکتا پرست من
تو را با تیشه سنگین قهرم افکنم بر خاک
که تا هر کس مرا بیند
بگوید او خدایش را به دست خویش بشکسته
و هر شب می نشیند بر سر بشکسته قهرش
که تا شاید سحر گاهی
بنا سازد خدایش را

***********

بی تو طوفانزده دشت جنونم
صید افتاده به دام،غرق به خونم
تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی ورفتی
بی من از شهر گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بودو نبودی
تو همه شعرو سرودی
.
.
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

 

 

 به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ زندگی تو بگذرد
پیغام خواهم داد که هیچ چیز نمی تواند
مهرت را از دلم بیرون کند ؛
حتی فاصله ها


 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 توسط باران |

کاش

و کاش پُر شوم از شور عاشقانه‌ی تو
سکوت تلخ مرا بشکند ترانه‌ی تو
کبوترم بنشین، خسته شد پَر و بالت
حریر دامن سبز من آشیانه‌ی تو
ببار تا که بنوشم صدای سبزت را
بخوان گرفته دلم باز هم بهانه‌ی تو
کدام چشمه بگو، می‌رسد به چشمانت؟
بگو که از کِه بپرسم نشان خانه‌ی تو؟
دلِ گرفته‌ام، امشب عجیب طوفانی است
پُرم زِ هق‌هق باران، کجاست شانه‌ی تو؟

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط باران |

قصه تازه من

با همه بی سروسامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته زدریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی ست که بارانی ام
حرف بزن،حرف بزن،سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها... به کجا می کشیم،خوب من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام

***********

به تو فکر می کنم
که عاشقانه ترین سرود زندگی منی
به تو فکر می کنم
که با حرم نفسهایت
گرمی بخش شبهای منی
به تو فکر می کنم
که از ورای جاده های دور به دیدارم خواهی آمد
و خوب می دانم
روزی گرم از آغوشت خواهم شد

شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط باران |