تبليغاتX
ترانه های بارانی
ترانه های بارانی

...و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز

   

قول و قرارهایمان؟؟؟؟!!!!.

 

 


جایش امن است
.

.

.

.


زیر پاهای تو

 

هیچ حرف دگری نیست

که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم با تو ای رفته ز دست

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 15:47 توسط باران|


نه از سر من می رود هوای تو
نه من دلی دارم جز برای تو
گل سرخ دلم
آب می خواهد
و من...
 تکرار بارانم
هوای هر شبم ابری ست

 چشیدم در خواب 
طعم رویای تو را
سایه ات آبی بود و دلت پاک
ولی...
چشمهایم وا شد
زندگی بود هنوز
بر لبم می خشكد خنده هایم هر شب
خواب من کوتاه است
من دلم می خواهد تو همینجا باشی
جای تو آنجا نیست

*******************

در انتهای جاده نگاه تو
آسمان باران را نقاشی می کند
و من...
چشم های تو را

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:22 توسط باران|


 

ساز گلهای دلم آهنگ توست …
سالي گذشت
هنوزحس نکردی یک نفر

 دلتنگ توست؟!!

 

*********************

چقدر در كوچه هاي مه گرفته
تورا جستجو كردم!
چقدر بي تو خاطراتت را
در ذهن ثانيه هاي در گذر
مرور كردم!
چقدر بغض نتركيده را
در گلو پنهان كردم!
و تو چقدر
بي تفاوت
مرا در همان كوچه هاي مه گرفته
در ذهن ثانيه هاي در گذر
با هزاران بغض نتركيده
رها كردي و رفتي!

*************

قاصدک ...
شعر مرا از بر کن
بنشین روی نسیمی
که ز احساس برون می آید
برو آن گوشه باغ
سمت آن نرگس مست
که ز تنهایی خود دلتنگ است
و بخوان در گوشش
و بگو باور کن
یک نفر یاد تو را
دمی از دل نبرد ...

*********************

گاهی

 خاطره ای زلال

از ذهن می گذرد

و آدمی خیال می کند

تمام آبهای جهان

زیر انگشتان اوست

 

تو

.

.

.

همین کافیست!

خودت سراپا کلیات غزل های عاشقانه ی منی...!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 14:18 توسط باران|


شيشه پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما
چه كسي نقش تورا
خواهد شست!

به یادت گریه کردن ها...
به عکست خیره گشتنها...
 به خوابت خواب دیدنها...
 ز رویت بوسه چیدنها...
ز خواب اما پریدنها ....
 به دنبالت دویدنها .....
رسیدنها .........
در آغوشت کشیدنها ....
 به دور از چشم بد بینها ......
برای بوسه ای تردید کردنها ......
 به وقت باز گشتنها ....
به هنگام جداییها ....
 خداحافظ شنيدنها ....
 به تلخی خنده کردنها .....
به کنجی گریه کردنها ....
 تمام لحظه ها را دوره کردنها .....
 برای بار دیگر دیدنت ...
غمگین نشستنها ....
 ز شوقت راه را هموار کردنها ....
ولی تو را ندیدنها...
باز دل کندنها ....
ولی در انتظارت باز ماندنها ........
اگر آمد ي....
به دور از چشم بد بینها .....
در آغوشت کشیدنها ...
باز خداحافظ گفتنها.....
بازبه يادت گريه كردنها....

 

***************

 عشق من !
این داستان مال ما نیست
بیا از جدی بودن سطرهایمان
به پاورقی برویم
با یک ستاره
آنجا به من بگو
آغوشت چقدر جا دارد
 
چقدر ؟

****************

 

وحشت از عشق که نه
 ترس ما فاصله هاست
 وحشت از قصه که نه
 ترس ما خاتمه هاست
 ترس بيهوده نداريم
 صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست
 کوله باري است پر از هيچ
 که بر شانه ماست
گله از دست کسي نيست
مقصر دل ديوونه ماست
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت از دل ماست

مي خواهم فاصله ها را بشكنم
تا به تو برسم
ولي افسوس که
فاصله ها درست برعكس دلها
 شكستني نيستند

نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 18:53 توسط باران|


ای عابر ره گم کرده
که از شهر کوچک بارانی من میگذری
اگر به شهر آفتابی او رسیدی
به او بگو
آفتابت جاودان باد
اما بدان من تا همیشه
در این شهر بارانی
به انتظارت نشسته ام
وتا نیایی
قطره قطره شعر می ریزم
ذره ذره عشق می بافم
اندک اندک عمر می بازم

****************

مثل کبریت کشیدن در باد
دیدنت دشوار است
من که به معجزه عشق ایمان دارم
می کشم آخرین دانه کبریتم را در باد
هر چه بادا باد......

*************

صدای زنگ در
حریر نازک تنهاییم را لرزاند
در می گشایم
تو نیستی
شب دیگریست
که با بی رحمی تمام
نیامدنت را به رخ دلتنگی هایم میکشد

*************************

صدای من در حجم تو نگنجید
اما حجم تو تمام صدای مرا پر کرد
تمام شعرهایم بوی تو گرفت
واز تو گفتن
سطر سطر عاشقانه هایم شد
حال که نیستی
جای تو در شعرم چه بگذارم؟

ای به قهر از کنار من رفته
مرا به یاد داری؟
هزار قاصدک از پی ات فرستادم
همه را به باد دادی؟

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:23 توسط باران|


 تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تمام گنجشکان که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا میکنند
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه ، زیر درختها
درون آب پاک می نگرند
تو نیستی که ببینی
 چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه من
تو نیستی که ببینی
چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شبها
کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را چنانچه دلم خواسته است
ساخته ام
چه نیمه شبها
وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صورت
تو را شناخته ام
به خواب میماند
تنها به خواب میماند
چراغ ،آینه، دیوار
بی تو غمگین اند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست
از تو می گویم
تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی
چگونه دور از تو به روی هر چه در این خانه ست
غبار سربی اندوه گسترده است
تو نیستی که ببینی
دل رمیده من ،بجز تو
همه چیز را رها کرده است
غروبهای غمگین
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...


میشنوی؟
صدای پای شب را
آرام آرام می آید ازپشت پرچین صدا
میشنوی؟
صدای نسیم را
آرام آرام میوزد ازدرز پنجره ها
میشنوی؟
صدای گریه ام را
آرام آرام میچکد اشک بر گونه ها
میشنوی؟
صدای رفتن مرا
آرام آرام از ذهن تووخاطره ها
میشنوی؟

*********************

تو بردی
هوراااااااااااااااااا
.
.
.
.
.
حالا پایت را
از روی خرده های دلم بردار

******************************

شب شعرهايمان يادت هست؟

تو.. درد.. مي سرودي

و من آيه هاي اميد ميخواندم.

.

.

بعد از نبودنت 

دلتنگ ترين شاعر دنيا شده ام

برايم آيه هاي صبر..

 نميخواني؟

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:15 توسط باران|


 

اجازه هست کمی دلتنگی بکنم؟
بعدش از غم دل
با تو حکایت بکنم؟
اجازه هست فریاد بزنم؟
از هر چه که بود و گذشت
کمی شکایت بکنم؟
اجازه هست شب که میشه
از پشت این پنجره ها
اسمتو فریاد بکنم؟
.
.
.
.
فراموش کن
تو غباری از خاطره ای
و من
بیهوده میخوام
این غبارو از خاطره پاک بکنم

************

پرسید
به چه می اندیشی؟
گفتم
به آن دقایق پایانی
و
یک عمرخاطره در غبار
آن بوسه پنهانی
و
اشکهای ریخته بر حباب
این دل غمگین
و
آن چشمهای بی خیال
گفت
بگذر
ره بیهوده میروی
عمر بیهوده میبازی
گفتم میدانم اما
توبه کردم هزار بار
توبه شکستم هزار بار

 *************

پیش از آنکه لبت
با من خاموش بماند
نگاهت فاصله گرفت
و صدای من لابه لای باد پیچید
همینت کافیست
که کلام سنگین بر من بیندازی
گاه گناهت را می بخشم
گاه بر دیوار می آویزم
تا عبرتم شود
سرنوشت مرا
به سنگ کشیدی و
پیشانی خویش بر شیشه
چقدر به حاشیه غروب
نزدیک شده ام
من دلواپس خاطره هام
میفهمی؟
دلواپس خاطره هام

*****************

چه سریست میان تو 
و باران که
هرگاه گل یادت در وجودم می شکفد
باران می گیرد
 پس تکلیف من چیست ؟
که تمام لحظه هایم بارانیست . . .

  

میخواهم آرزویم را نقاشی کنم
تورا بالای صفحه میکشم
تا از آن بالا
تمام آرزوی مرا ببینی
.
.
.

آینه ای پایین نقاشی ام میگذارم 

**************************

رفتی...
برو اما بدان
صدای نی لبک عاشق تنها
در نبض تمام لحظه هایم
باقیست...
وسرود نبودن تو
در گوش تمام کوچه های شب
تا همیشه سرودی تکراریست
.
.
.
برو
 

*********************

بهترين شعر مرا
قاب كن و پشت نگاهت بگذار
تا كه تنهائيت از ديدن من
جا بخورد
و بداند كه
دل من با توست
و همين نزديكيست...

***************************

دلم گرفته
به وسعت فاصله ها
کاش باران می بارید
روی تنهایی منو
این ثانیه ها

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:15 توسط باران|



گفتم مروای بود من،ای تار من ای پود من                 آتش مشو،دودم مکن،اینگونه نابودم مکن
عشق تو شد دمساز من،پایان من،آغاز من                بندی شدم بازم مکن،دیوانه از نازم مکن
غافل مشو از یاد من،بشنو دمی فریاد من                اینگونه ناشادم مکن،پر بسته آزادم مکن
آخر تو هستی جان من،پیمان من،ایمان من               دیگر پریشانم مکن،با قهرت ویرانم مکن
ای عشق آتش زای من،سرمایهِ سودای من             از عالمی پروا مکن،عاشق شدی حاشا مکن
 زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن         زنده ام با سوزوساز خویش،خاموشم مکن
می تراود تا شراب بوسه از جام لبت                  از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مکن
دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار           این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مکن
چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مکش        همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مکن
این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز               هرچه میخواهی بکن اما فراموشم مکن  

**************************

خاموشم
تنهاوخسته
از خاطرها فراموشم
غبار کدام خاطره پاشید
برقاب خوشرنگ فرداهای من
طنین کدام آواز دامن گسترد بر صدای ساز من
نفرین کدام ساحر
چیره گشت بر رویای شیرین من
تاوان کدام گناه چهره گشود
برشبهای آرام من
آنکه به ویرانی من کمر بست
تو بودی
آنکه مرا به وادی جنون کشاند
تو بودی
من توراصدا کردم
من تو را به نام خواندم
ای همه شعر
ای همه ترانه
حال که خاموشم
مرا به نام بخوان
حال که فراموشم
مرو با من بمان
.
            .            

       

چشمان تر آیینه را می بوسم
که برایم میگرید
شاید او هم تنهاست

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:42 توسط باران|



از من ای هستی من دور مشو                    می من،مستی من،دور مشو 
رشته ی عمر منی،جان منی                    عشق من،دین من،ایمان منی
تارو پود دل بیمار تویی                            خواب و بیداری وپندار تویی 
نقش بستی به وجودم با خون                     کی روی از دل رسوا بیرون
دل بریدم ز همه خلق جهان                          به تو پیوستم ای مایه جان
دل تو از چه حقیقت بین نیست                    به خدا رسم محبت این نیست
گر چه همچون خم می در جوشم                  خون دل میخورم و خاموشم
تو منی،من توام ای مایه ی ناز                   ما ومن نیست به درگاه نیاز
نور خورشیدی و من اشک شبم                    تا بتابی به تنم، جان به لبم
نیستی،لیک به همراه منی                          قطره ی اشک منی،آه منی
رشته ی مهر تو شد امیدم                           گر جدا از تو شوم میمیرم

**************************************

تا وقتی اینجا بمونی

بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی

مرگ گلای مریمه

 

 باد که می آید عریان که باشم
آرام می شود تاول سینه ام در فاصله ی میان نگاهت تا پیکرم

*************************************************

عکست را در حریم نفسم آویخته ام
عکست را لا به لای کوچه های قلبم
بر روی تنه آن درخت تنها
آویخته ام
در من نفس می کشی
سایه ات
ای بلند ترین رویای عشق
روی زندگیم
طنین انداز بودن است
همیشه هستی
در کتاب عاشقانه ام
حرفهای شاعرانه ام
شبهای پر ترانه ام
اشک های بی بهانه ام
نفس می کشی
و این نشانه ی بودن من است

******************************

چیست درآسمان تنهاییم
جزچندستاره خسته
چیست در دریای سکوتم
جز چند صدف شکسته
مرغ مهاجرم من
مشتاق پرواز اما
پرم شکسته
پراز آرزوهای بی پایانم
کشتی آرزوهایم اما
به گل نشست
ه


 

غبار گرفته فضای پنجره را
باران کو؟!
صدای هیچ می آید از این اطراف
كاش ببارد هواي دلم
اي كاش!
 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2:37 توسط باران|



آنچه می فرساید ما را دلبستگی ست
حاصل دلبستگی ها خستگی ست
قلب من شکسته وترمیمش نیست
تو نبودی می گفتی این شرط دلدادگی ست؟
حال روح من دردمند است وفرسوده
این نتیجه ی آنهمه دلدادگی ست
شهر دلم خاموش وتاریک است اما
هنوز سو چراغی هست
میدانم دیوانگیست
سو چراغ عشق تو خاموش نمی شود هرگز
چون آتشکده ایست در دلم
 میدانی از دل سوختگی ست
شعرم به پایان رسید اما حرفی ماند به دل
هرچه گفتم یا نوشتم همه از دل شکستگی ست

 

من باتو
زیرباران نرفته ام
اما...
 باران که می بارد   
 دلم برایت تنگترمیشود
 راه می افتم
  بدون چتر ...
  من بغض میکنم٬آسمان گریه
مثل شبهایی که خواب بودی ومن
 به جای هردومان گریه میکردم

**********************

توبه من نزدیکی
تو همین اطراف
کنار زندگی
قدم میزنی
تو به من نزدیکی
صدای قدمهای تو را می شنوم
که هر روز
تا کنار برکه ی خاطرات من
میآیی و بر میگردی


من تو را با طپش قلبم احساس میکنم
هر روز تا پیش تو پرواز میکنم
این حرفها حرفهای تازه ای نیست
که دارم برات دوباره تکرار میکنم
خسته ام از این سکوت طولانی
می دونم یک روز عشقتو فریاد میکنم
توی هفت تا آسمون اگه یک روزرها بشم
میون دشت ستاره,تو رو پیدا میکنم
دیگه چیزی ندارم بخوام بهت هدیه بدم
بجز یک قلب عاشق که به تو اهدا میکنم
توی فکر من خونه ای ساختی از جنس خیال
با همین خیال,امروزمو فردا می کنم

                                                                                                                  
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 19:43 توسط باران|



مطالب پيشين
»
» هوای تو
» گذر ثانیه ها
» به یادت...
» حریر نازک تنهایی
» تو...
» نقاشی
» ...خاموشم
» ...هوای رفتن
» دل نوشته ها

Design By : Pars Skin